مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
78
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
دندان گيرند ، خويشتن بيجان شوند . و اگر مخالفت كنى ، ترا بكشند . پس از آن بدر هفتمين رفته ، در بكوب . مادر تو بدر آيد و به تو گويد : مرحبا اى فرزند ، بنزديك من آى تا ترا سلام دهم . تو بگو : از من دور شو و جامهء خود بركن . او به تو گويد : اى فرزند ، من مادر توام . مرا بر تو حق تربيت است . چگونه مرا برهنه ميكنى ؟ تو به او بگو : اگر جامه برنكنى ، ترا بكشم . آنگاه بسوى دست راست نظاره كن . تيغى از ديوار آويخته بينى . آن تيغ گرفته ، بركش و به او بگو : جامهء خود را بكن . او بر تو لابه كند و با تو خدعه نمايد . تو برو رحمت منماى . اگر او يك جامه بكند ، تو بگو باقى را نيز بكن و او را بكشتن همىترسان تا تمامت جامهء خود بكند . آنگاه بيجان خواهد افتاد و تو همهء سحرها باطل كرده ، از همهء خطرها در امان خواهى شدن . پس از آن بگنج اندر شو . زر و سيم در آنجا بخروار ريخته ، بينى . به آنها اعتنا مكن . كه در صدر گنج ، تختى است كه پردهء بر او آويخته . پرده از آن فروكش . شمردل ساحر بر آن تخته نشسته . در سر او چيزيست مدور كه چون ماه درخشانست . آن دائرة الفلك است و در كمر ، شمشيرى و انگشترى در انگشت دارد و بر گردن او سلسلهء است و مكحلهء در آن سلسله است . اين چهار چيز را بياور . و مبادا اينكه از اينها كه با تو گفتم ، چيزى را فراموش كنى . كه پشيمان شوى و بر تو بيم زوال باشد . و مغربى ، وصيت اعادت هميكرد تا اينكه جوذر گفت : همه را ياد گرفتم . و لكن كرا طاقت ديدن اين صورتهاى هولناكست و چگونه برين خطرهاى بزرگ صبر توان كرد ؟ مغربى گفت : اى جوذر ، هيچ هراس مكن . كه همهء اينها قالب بيجانند . جوذر توكل بخداى تعالى كرده ، مغربى بخور در آتش افكند و عزيمت همىخواند تا آب نهر بخشكيد و در گنج پديد شد . جوذر بر در آمده ، او را بكوفت . آوازى شنيد كه ميگفت : كيست كه حل رموز ندانسته و درهاى گنج همىكوبد ؟ جوذر گفت : من جوذر بن عمرم . درحال ، در بگشود و شخصى بدر آمده ، تيغ بجوذر بركشيد و به او گفت : گردن خود بدار . جوذر ، گردن دراز كرد . چون آن مرد تيغ به گردن او زد ، خود بيجان بيفتاد . و همچنان بر در دوم و سيم تا